سلام به مرکز بهترین و جدیدترین ها خوش آمديد ما هر روز سعي بر اين داريم که در اين وبلاگ مطالب جديدي بزاريم پس با نظرات خودتان به ما کمک کنيد به آرشيو موضوعي براي پيدا کردن مطالب خود برويد

به وبلاگ خليج عشق خوش امديد

مطالب و اشعار عاشقانه - مرواريد خليج عشق حسادت و تملّق روا نيست، جز درجستجوي دانش . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
3  مطالب و اشعار عاشقانه - مرواريد خليج عشق  4


»» منوها
[ RSS ]
[خانه]
[درباره من]
[ارتباط با من]
[پارسي بلاگ]
بازديد امروز: 21
بازديد ديروز: 218
مجموع بازديدها: 57187
 

»» درباره خودم
مطالب و اشعار عاشقانه - مرواريد خليج عشق
فرزان[349]
فرزان بچه جنوب
 

»» پيوندهاي روزانه
 

»»فهرست موضوعي يادداشت ها
 

»» آرشيو نوشته هاي قبلي
بابا چرا اين توني بلر از رو نميره [3]
سايت هاي مبتذل
عکسهاي عشقولانه
افزايش سرعت اينترنت
بالا بردن سرعت دانلود
لطيفه ميلاد زال
عکسهاي برتر و منتخب سال 2006 [2]
خواندنيهاي جالب [10]
بابا اين سگه حرف حسابش چيه
يکي به من بگه اين کفشه مال کيه
فينال جام جهاني پربيننده ترين رويداد سال
اين مرتاضهاي هندي عجب فوتباليست هايي هستند
عکسهايي عجيب و ديدني
عکسهايي از حيوانات عجيب و غريب
اين موش عاشق رو ببين که چه بلايي بر سر خودش اورده
11 سپتامبر
دانلود ترانه هاي زيبا يي از سندي و مهرشاد [2]
اين تريلرها واقعي هستند
کفش خون خوار
حقايقي در مورد اعدام صدام خون خوار
دانلود برنامه هاي موبايل [8]
دانلود موزيک [11]
دانلود نرم افزار [25]
دانلود موزيک [7]
ماشين نوشته
مطالب و اشعار عاشقانه [15]
مطالب جالب و عاشقانه(عشقي ها بيايند تو) [9]
زندگي نامه فروغ فرخ زاد [3]
دانلود نرم افزار
دانلود فيلم اعدام صدام
مطالب خواندني [14]
بابا تو گلوت گير نکنه [2]
ثروت مندترين مرد دنيا
عشق [25]
چگونه دل مردها رو ببريم
اموزنده [3]
عشق از ديدگاه افراد(جالب)
ترافيک___بانک [2]
ترافيک___بانک [22]
تصوير کارهايي که انجام ميدهيم هميشه با ما باقي خواهد ماند
عشق من و شما [19]
مادر دوستت دارم
زن رحمت خدا [2]
دانلود نوحه [14]
لينک هاي محرم
معرفي امر به معروف و نهي از منکر
عشق رو فرياد بزن [10]
سخنان بزرگان و بزرگترين روانشناسان ... درباره موفقيت [5]
هنرمندان معاصر ايران [2]
چهره هاي ماندگار
روز عشق(والنتاين دي) [2]
نامه هاي عاشقانه بزرگان دنيا
دانستنيهاي مهم در زندگي [13]
روابط عاشقانه دختر و پسر [2]
بخش البوم هنرمندان داخلي [29]
بخش فوتبالي وبلاگ [5]
مراسم اسکار
زندگي نامه بازيکنان فوتبال [6]
سخن بزرگان [2]
عکس هاي ديدني [2]
اخبار ايران و جهان [7]
گوناگون [11]
مصاحبه بي بي سي با بنيامين
رضا صادقي(مشکي رنگه عشقه) [2]
بياييد شاد باشيم
عاشقانه هايه من [10]
عاشقانه هايه من [5]
اي عشقه من [5]
اندیشه و احساس [2]
ماه مبارک رمضان [2]
بزرگترين کلاه برداران تاريخ
عشق و زندگي [2]
اين کلمات صرفا براي جستجو ميباشد [2]
 

»» لوگوي خودم

 

»» براي اينکه هر روز در جريان مطالب وبلاگ قرار بگيريد اشتراک بگيريد

نام:

ايميل:

 
 

»» دوستان من
 

»» لوگوي دوستان من
 

»» وضعيت من در ياهو
 

»» آهنگ وبلاگ
 


»» جستجو
جستجو:
 


+ قايقي خواهم ساخت (دوشنبه 22/5/1386 :: ساعت 4:8 عصر)
 

قايقي خواهم ساخت


خواهم انداخت به آب


دور خواهم شد از اين خاک غريب


که در آن هيچ کسي نيست که در بيشه عشق


قهرمانان را بيدار کند.


 


 


قايق از تور تهي


و دل از آرزوي مرواريد


هم چنان خواهم راند


نه به آبي ها دل خواهم بست


نه به دريا-پرياني که سر از آب به در مي آرند


 


 


و در آن تابش تنهايي ماهي گيران


مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان


هم چنان خواهم راند


 


 


پشت دريا ها شهري است


که در آن پنجره ها رو به تجلي باز است


بام ها جاي کبوترهايي است


که به فواره هوش بشري مي نگرند


دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتي است


مردم شهر به يک چينه چنان مي نگرند


که به يک شعله به يک خواب لطيف


خاک موسيقي احساس تورا مي شنود


و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد


 


 


پشت دريا ها شهري است


که در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است


شاعران وارث آب و خرد و روشني اند


 


                                                       پشت دريا ها شهري است


                                                                 قايقي بايد ساخت


                                                                                                           سهراب سپهري


¤ نويسنده:فرزان

 

+ اي پادشه خوبان .. (جمعه 22/10/1385 :: ساعت 10:0 صبح)
 

 

 

?با نگاه آغوش مي‌گشائيم


?با نگاه روي مي‌گردانيم


?با نگاه

 
? سخن مي‌گوئيم


  !?در خاموشي جهان

 
?زيرا سکوت


 !?پوشنده راز عشق‌ورزي گلهاست


?و سخن‌گفتن


? از آن دست که بشايد


!?فرو‌پاشنده پايه‌هاي جهان


? *


?ما در دو جانب خاک ايستاده‌ايم


.و دوردست را مي‌نگريم


?دستان ما


? به يکديگر نمي‌رسند


?و صدامان را


?فاصله درمي‌بلعد


!?در تنهائي جهان


?
?چشمان ما


?در آئينه خيره مي‌مانند

 


?تا خويشتن خويش


? مگر باز يابند


?آينه اما


? بازتاب کدام نور را

 
?به تو


?هديه مي‌تواند کرد


؟!?در تاريکي جهان 
?
?


?به بام آسمان فراز مي‌شويم


?تا به آتش آفتاب


? مگر


!?رگهاي منجمد، بگشائيم


?خورشيد ما ولي


?بادبادک رنگيني است


?از دست کودکي‌مان گريخته


!در سردي جهان
?

?
?
?به جستجوي مرواريد


?به ژرفناي اقيانوس


? .چنگ فرو مي‌بريم


?اين بار نيز


?خرمهره‌اي


? مگر


? به کف آيد


...در


?
!آه ، محبوب من 


!?خرده مگير


?زيستن را


? بهانه اي بايست


?چندان که شعر را


? تهاجم وهمي


?و عشق را


? تداوم لبخندي


!درجهان بي پيوند 


?
?بي بهانه بخند، محبوب من

 
?و انگشتانت


?در هيأت نگاه که بر پوستم مي‌لغزد


? بي‌شتاب باش


?تا پلکهارا


? دمي


? فروبندم


!?در جهان بي رويا


?
?بي بهانه بخند، محبوب من


?آواز و راز رستن گلها را


?در تبسم تو


? مگر


? باز بشنوم


!در جهان بي لبخند

 

* ساسان قهرمان- از سايت قلمرو  *


¤ نويسنده:فرزان

 

+ کعبه شماييد.. (جمعه 22/10/1385 :: ساعت 10:0 صبح)
 

 

اي دل شکايت?ها مکن تا نشنود دلدار مناي دل مرو در خون من در اشک چون جيحون منيادت نمي?آيد که او مي کرد روزي گفت گواندازه خود را بدان نامي مبر زين گلستانگفتم امانم ده به جان خواهم که باشي اين زمانخنديد و مي گفت اي پسر آري وليک از حد مبرچون لطف ديدم راي او افتادم اندر پاي اوگفتا مباش اندر جهان تا روي من بيني عيانگفتم منم در دام تو چون گم شوم بي?جام تواي دل نمي?ترسي مگر از يار بي?زنهار مننشنيده?اي شب تا سحر آن ناله?هاي زار منمي گفت بس ديگر مکن انديشه گلزار مناين بس نباشد خود تو را کآگه شوي از خار منتو سرده و من سرگران اي ساقي خمار منوانگه چنين مي کرد سر کاي مست و اي هشيار منگفتم نباشم در جهان گر تو نباشي يار منخواهي چنين گم شو چنان در نفي خود دان کار منبفروش يک جامم به جان وانگه ببين بازار من

  • مولانا

 


¤ نويسنده:فرزان

 

+ آبي .. (جمعه 22/10/1385 :: ساعت 9:0 صبح)
 

 

دوراني در زندگي من وجود داشت که تا حدودي، در آن  زيبايي، برايم از مفهومي خاص برخوردار بود .  حدسم اگر درست باشد ،آن زمان، حدوداً هفت يا هشت ساله بودم. يکي دو هفته،  يا شايد يک ماه، قبل از اينکه يتيم خانه، به يک پيرمرد تحويلم دهد. در يتيم خانه طبق معمول ، صبحها بلند مي شدم ، تختم را ،مثل يک سرباز کوچک ،مرتب مي کردم و مستقيما،ً با بيست سي تن از بچه هاي هم خوابگاهي ،براي خوردن صبحانه، راهي مي شديم.  صبحِ يک روز شنبه، پس از صرف صبحانه،  در حين برگشتن به خوابگاه ، ناگهان، مشاهده کردم ،سرپرست يتيم خانه، سر به دنبال پروانه يي که گِردِ بوته هاي آزالياي اطراف يتيم خانه، چرخ مي خوردند ، گذاشته است. با دقت به کارش خيره شده بودم .او اين مخلوقات زيبا را، يکي پس از ديگري ،با تور مي گرفت و سپس سنجاقي را، از ميان سر و بالشان عبور مي داد و آنها را روي يک صفحه مقوايي بزرگ، سنجاق مي کرد.  چقدر کشتن اين موجودات زيبا، بي رحمانه به نظر مي رسيد


من چندين بار، بين بوته ها قدم زده بودم و پروانه بر سر و صورتم  و دستانم نشسته بودند  و من توانسته بودم از نزديک به آنها خيره شوم. تلفن به صدا درآمد. سرپرست خوابگاه ،کاغذ مقوايي بزرگ را، پاي پله هاي سيماني گذاشت و براي پاسخ دادن ، وارد يتيم خانه شد. به سمت صفحه  مقوايي رفتم و به يکي از پروانه هايي که روي آن سطح کاغذي بزرگ، سنجاق شده بود ،خيره شدم. هنوز داشت حرکت مي کرد. نشستم. بالش را گرفتم و آن را از سنجاق جدا کردم.  شروع به پرپر زدن کرد و سعي کرد فرار کند، اما هنوز بال ديگرش به سنجاق گير داشت .  سرانجام بال کنده شد و پروانه روي زمين افتاد و شروع به لرزيدن کرد.  بال کنده شده را برداشتم و با آب دهان، سعي کردم آن را روي پروانه بچسبانم، تا، قبل از اينکه سرپرست برگردد، موفق شوم ،پروانه را به پرواز در آورم.  اما هر چه کردم، بال پروانه، جفت  و جور نشد. طولي نکشيد که سرپرست ،از پشت در اتاق زباله داني ، سر رسيد و بر سرم ،شروع به داد کشيدن کرد .  هر چه گفتم من کاري نکرده ام، حرفم را باور نکرد. مقواي بزرگ را برداشت و محکم ، به فرق سرم کوبيد.  قطعات پروانه  ها به اطراف پراکنده شد. مقوا را روي زمين انداخت و حکم کرد، آن را بردارم و داخل زباله دانيِ پشت خوابگاه بياندازم و سپس آنجا را ترک کرد. همانجا، کنار آن درخت پير بزرگ ،  روي زمين نشستم  و تا مدتي سعي کردم قطعات بدن پروانه ها را، با هم مرتب کنم ،تا بدنشان را به صورت کامل، بتوانم دفن کنم، اما انجام آن، قدري برايم مشکل بود. بنابراين برايشان دعا کردم و سپس  در يک جعبه کفش کهنه پاره پاره، ريختمشان  و با ني  خيزراني بزرگي، گودالي،  نزديک بوته هاي توت جنگلي کنده و دفنشان کردم 

 هر سال، وقتي پروانه ها، به يتيمخانه بر مي گردند و در آن اطراف به تکاپو بر مي خيزند ، سعي مي کنم فراريشان دهم ، زيرا آنها نمي دانند که يتيم خانه، جاي بدي براي زندگي  و جاي خيلي بدتري براي مردن بود

~IranPoetry.com -راجر دين کايزر - مترجم : هادي محمد زاده~

  

¤ نويسنده:فرزان

 

+ موطن آدمي تنها در قلب کسانيست که دوستش مي دارند .. (پنجشنبه 21/10/1385 :: ساعت 2:28 عصر)
 

مي پرسيدي  که  چيست اين نقش مجاز

گر   بر   گويم   حقيقتش  هست   دراز

نقشي   است   پديد   آمده   از   دريايي

و   آنگاه   شده   به    قعر آن  دريا  باز

 

بسيار  بگشتيم   به    گرد   در  و  دشت

اندر    همه      آفاق    بگشتيم    بگشت

کس   را   نشنيديم   که   آمد   زين  راه

راهي   که   برفت  ،  راهرو باز نگشت

 

* حکيم عمر خيام *‌

 


¤ نويسنده:فرزان

 

+ در جهان بي لبخند .. (پنجشنبه 21/10/1385 :: ساعت 2:23 عصر)
 

 

 

?با نگاه آغوش مي‌گشائيم


?با نگاه روي مي‌گردانيم


?با نگاه

 
? سخن مي‌گوئيم


  !?در خاموشي جهان

 
?زيرا سکوت


 !?پوشنده راز عشق‌ورزي گلهاست


?و سخن‌گفتن


? از آن دست که بشايد


!?فرو‌پاشنده پايه‌هاي جهان


? *


?ما در دو جانب خاک ايستاده‌ايم


.و دوردست را مي‌نگريم


?دستان ما


? به يکديگر نمي‌رسند


?و صدامان را


?فاصله درمي‌بلعد


!?در تنهائي جهان


?
?چشمان ما


?در آئينه خيره مي‌مانند

 


?تا خويشتن خويش


? مگر باز يابند


?آينه اما


? بازتاب کدام نور را

 
?به تو


?هديه مي‌تواند کرد


؟!?در تاريکي جهان 
?
?


?به بام آسمان فراز مي‌شويم


?تا به آتش آفتاب


? مگر


!?رگهاي منجمد، بگشائيم


?خورشيد ما ولي


?بادبادک رنگيني است


?از دست کودکي‌مان گريخته


!در سردي جهان
?

?
?
?به جستجوي مرواريد


?به ژرفناي اقيانوس


? .چنگ فرو مي‌بريم


?اين بار نيز


?خرمهره‌اي


? مگر


? به کف آيد


...در


?
!آه ، محبوب من 


!?خرده مگير


?زيستن را


? بهانه اي بايست


?چندان که شعر را


? تهاجم وهمي


?و عشق را


? تداوم لبخندي


!درجهان بي پيوند 


?
?بي بهانه بخند، محبوب من

 
?و انگشتانت


?در هيأت نگاه که بر پوستم مي‌لغزد


? بي‌شتاب باش


?تا پلکهارا


? دمي


? فروبندم


!?در جهان بي رويا


?
?بي بهانه بخند، محبوب من


?آواز و راز رستن گلها را


?در تبسم تو


? مگر


? باز بشنوم


!در جهان بي لبخند

 

* ساسان قهرمان- از سايت قلمرو  *


¤ نويسنده:فرزان

 

+ پروانه ها .. (پنجشنبه 21/10/1385 :: ساعت 2:23 عصر)
 

 Joseph and Mary Admiring Their Son are Joined by a Trio of Angels Who are No Less Impressed Giclee Print

اي پادشه خوبان داد از غم تنهاييدايم گل اين بستان شاداب نمي?ماندديشب گله زلفش با باد همي?کردمصد باد صبا اين جا با سلسله مي?رقصندمشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم کرديا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالمساقي چمن گل را بي روي تو رنگي نيستاي درد توام درمان در بستر ناکاميدر دايره قسمت ما نقطه تسليميمفکر خود و راي خود در عالم رندي نيستزين دايره مينا خونين جگرم مي دهحافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمددل بي تو به جان آمد وقت است که بازآييدرياب ضعيفان را در وقت تواناييگفتا غلطي بگذر زين فکرت سودايياين است حريف اي دل تا باد نپيماييکز دست بخواهد شد پاياب شکيباييرخساره به کس ننمود آن شاهد هرجاييشمشاد خرامان کن تا باغ بياراييو اي ياد توام مونس در گوشه تنهاييلطف آن چه تو انديشي حکم آن چه تو فرماييکفر است در اين مذهب خودبيني و خودراييتا حل کنم اين مشکل در ساغر ميناييشاديت مبارک باد اي عاشق شيدايي


¤ نويسنده:فرزان

 

+ چراغ چشم تو (پنجشنبه 21/10/1385 :: ساعت 1:54 عصر)
 

آنکس که درد عشق بداند


اشکي بر اين سخن بفشاند:


اين سان که ذره هاي دل بي قرار من


سر در کمند تو.جان در هواي توست


شايد محال نيست که بعد از هزار سال روزي غبار ما را آشفته پوي باد


در دور دست.دشتي از ديده ها نهان


بر برگ ارغواني.پيچيده با خزان


يا پاي جويباري.چون اشک ما روان.


پهلوي يکدگر بنشاند!


ما را به يکدگر برساند!


¤ نويسنده:فرزان

 

+ بهترين بهترين من! (پنجشنبه 21/10/1385 :: ساعت 1:53 عصر)
 

باور نداشتم که گل آرزوي من،با دست نازنين تو بر خاک اوفتد.با اين همه هنوز به جان


مي پرستمت،


باالله،اگر که عشق،چنين پاک اوفتد.


مي بينمت هنوز به ديدار واپسين،گريان در آمدي:(که...خدا نخواست)!غافل که من به جز او خدايي نداشتم،


اما دريغ ودرد،نگفتي چرا نخواست!


بي چاره دل، خطاي تو در چشم او نکوست،گويد به من:(هر آنچه که او کرد خوب کرد)،فرداي ما نيامد و خورشيد آرزو،


تنها سپيده اي زد و آنگه غروب کرد.


بر گور عشق خويش شباهنگ ماتمم،داني چرا نواي عزا سر نمي کنم؟تو،صحبت محبت من باورت نبود،


من ترک دوستي زتو باور نمي کنم.


پاداش آن صفاي خدايي که در تو بود،اين واپسين ترانه تو را يادگار باد،ماند به سينه ام غم تو يادگار تو،


هرگز غمت مباد و خدا با تو يار باد.


ديگر زپا فتاده ام اي ساقي اجل،جان تشنه ام،بريز به کامم شراب را،اي آخرين پناه من،


آغوش باز کن،تا ننگرم پس از رخ اوآفتاب را.


¤ نويسنده:فرزان

 

+ سوختيم و باختيم (پنجشنبه 21/10/1385 :: ساعت 1:53 عصر)
 

خدايا وحشت تنهايي ام کشت،کسي با قصه ي من آشنا نيست،دراين عالم ندارم همزباني،


به صد اندوه مي نالم روانيست.


شبم طي شد کسي بر در نکوبيد،به بالينم چراغي کس نيفروخت،نيامد ماهتابم برلب بام،


دلم از اين همه بيگانگي سوخت.


به روي من نمي خندد اميدم،شراب زندگي در ساغرم نيست،نه شعرم مي دهد تسکين به حالم،


به غير ازاشک غم در دفترم نيست.


بيا اي مرگ جانم بر لب آمد،بيا در کلبه ام شوري بر انگيز،بيا شمعي به بالينم بيفروز،


بيا شعري به تابوتم بياويز!


دلم در سينه سر کوبد به ديوار،که اين مرگ است و بر در مي زند مشت!بيا اي همزبان جاوداني،


که امشب وحشت تنهايي ام کشت.


¤ نويسنده:فرزان

 

+ شايد محال نيست!!! (پنجشنبه 21/10/1385 :: ساعت 1:52 عصر)
 

آنکس که درد عشق بداند


اشکي بر اين سخن بفشاند:


اين سان که ذره هاي دل بي قرار من


سر در کمند تو.جان در هواي توست


شايد محال نيست که بعد از هزار سال روزي غبار ما را آشفته پوي باد


در دور دست.دشتي از ديده ها نهان


بر برگ ارغواني.پيچيده با خزان


يا پاي جويباري.چون اشک ما روان.


پهلوي يکدگر بنشاند!


ما را به يکدگر برساند!


¤ نويسنده:فرزان

 

+ رفتن (پنجشنبه 21/10/1385 :: ساعت 1:52 عصر)
 

تو کيستي،که من اينگونه بي تو بي تابم؟شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم.


تو چيستي، که من از موج هر تبسم تو،بسان قايق سرگشته روي گردابم!


تو در کدام سحر،بر کدام اسب سپيد؟


تو راکدام خدا؟


از کدام جهان؟


تو در کدام کرانه،تو از کدام صدف؟


تو در کدام چمن،همره کدام نسيم؟


من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!چه کرد با دل من آن نگاه شيرين،آه!


مدام پيش نگاهي،مدام پيش نگاه!


کدام شعله دويده است از تو در تن من؟که ذره هاي وجودم تو را که مي بينند،


به رقص مي آيند،


سرود مي خوانند!


چه آرزوي محالي است زيستن با تو.


ترا به هر چه تو گويي به دوستي سوگند،هر آنچه خواهي از من بخواه،صبر مخواه.


که صبر،راه درازي به مرگ پيوسته ست!


تو آرزوي بلندي و،دست من کوتاه،تو دوردست اميدي و پاي من خسته ست.


همه وجود تو مهر است و جان من محروم،چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است.


¤ نويسنده:فرزان

 

+ برگ زرد (سه‏شنبه 19/10/1385 :: ساعت 1:28 عصر)
 

 


نور ديده


به ديدنت جان مي فشانم


مزن اي مهربان آتش به جانم


تو مانند بهاران سبز سبزي


ولي من زرد چون برگ خزانم


مرا درياب در درياي مواج


شکسته قايقي بي بادبانم


خدنگ بي کسي ها ، خستگي ها


نشسته همچنان در استخوانم


به دنبال تو هستم لنگ لنگان


دو پاي خسته ام را مي کشانم


اگر بينم تو را اي نور ديده


بر اين چشمان بي سو مي نشانم







دوستان ديگه کمتر نظر ميدين!!!اين رسمش نيست به خداSmiley


¤ نويسنده:فرزان

 

+ طومار دلتنگي (سه‏شنبه 19/10/1385 :: ساعت 1:23 عصر)