سلام به مرکز بهترین و جدیدترین ها خوش آمديد ما هر روز سعي بر اين داريم که در اين وبلاگ مطالب جديدي بزاريم پس با نظرات خودتان به ما کمک کنيد به آرشيو موضوعي براي پيدا کردن مطالب خود برويد

به وبلاگ خليج عشق خوش امديد

عشق - مرواريد خليج عشق آنچه را نمي داني مگو که در خبر دادنت از آنچه مي داني متهم مي شوي . [امام علي عليه السلام]
3  عشق - مرواريد خليج عشق  4


»» منوها
[ RSS ]
[خانه]
[درباره من]
[ارتباط با من]
[پارسي بلاگ]
بازديد امروز: 22
بازديد ديروز: 218
مجموع بازديدها: 57188
 

»» درباره خودم
عشق - مرواريد خليج عشق
فرزان[349]
فرزان بچه جنوب
 

»» پيوندهاي روزانه
 

»»فهرست موضوعي يادداشت ها
 

»» آرشيو نوشته هاي قبلي
بابا چرا اين توني بلر از رو نميره [3]
سايت هاي مبتذل
عکسهاي عشقولانه
افزايش سرعت اينترنت
بالا بردن سرعت دانلود
لطيفه ميلاد زال
عکسهاي برتر و منتخب سال 2006 [2]
خواندنيهاي جالب [10]
بابا اين سگه حرف حسابش چيه
يکي به من بگه اين کفشه مال کيه
فينال جام جهاني پربيننده ترين رويداد سال
اين مرتاضهاي هندي عجب فوتباليست هايي هستند
عکسهايي عجيب و ديدني
عکسهايي از حيوانات عجيب و غريب
اين موش عاشق رو ببين که چه بلايي بر سر خودش اورده
11 سپتامبر
دانلود ترانه هاي زيبا يي از سندي و مهرشاد [2]
اين تريلرها واقعي هستند
کفش خون خوار
حقايقي در مورد اعدام صدام خون خوار
دانلود برنامه هاي موبايل [8]
دانلود موزيک [11]
دانلود نرم افزار [25]
دانلود موزيک [7]
ماشين نوشته
مطالب و اشعار عاشقانه [15]
مطالب جالب و عاشقانه(عشقي ها بيايند تو) [9]
زندگي نامه فروغ فرخ زاد [3]
دانلود نرم افزار
دانلود فيلم اعدام صدام
مطالب خواندني [14]
بابا تو گلوت گير نکنه [2]
ثروت مندترين مرد دنيا
عشق [25]
چگونه دل مردها رو ببريم
اموزنده [3]
عشق از ديدگاه افراد(جالب)
ترافيک___بانک [2]
ترافيک___بانک [22]
تصوير کارهايي که انجام ميدهيم هميشه با ما باقي خواهد ماند
عشق من و شما [19]
مادر دوستت دارم
زن رحمت خدا [2]
دانلود نوحه [14]
لينک هاي محرم
معرفي امر به معروف و نهي از منکر
عشق رو فرياد بزن [10]
سخنان بزرگان و بزرگترين روانشناسان ... درباره موفقيت [5]
هنرمندان معاصر ايران [2]
چهره هاي ماندگار
روز عشق(والنتاين دي) [2]
نامه هاي عاشقانه بزرگان دنيا
دانستنيهاي مهم در زندگي [13]
روابط عاشقانه دختر و پسر [2]
بخش البوم هنرمندان داخلي [29]
بخش فوتبالي وبلاگ [5]
مراسم اسکار
زندگي نامه بازيکنان فوتبال [6]
سخن بزرگان [2]
عکس هاي ديدني [2]
اخبار ايران و جهان [7]
گوناگون [11]
مصاحبه بي بي سي با بنيامين
رضا صادقي(مشکي رنگه عشقه) [2]
بياييد شاد باشيم
عاشقانه هايه من [10]
عاشقانه هايه من [5]
اي عشقه من [5]
اندیشه و احساس [2]
ماه مبارک رمضان [2]
بزرگترين کلاه برداران تاريخ
عشق و زندگي [2]
اين کلمات صرفا براي جستجو ميباشد [2]
 

»» لوگوي خودم

 

»» براي اينکه هر روز در جريان مطالب وبلاگ قرار بگيريد اشتراک بگيريد

نام:

ايميل:

 
 

»» دوستان من
 

»» لوگوي دوستان من
 

»» وضعيت من در ياهو
 

»» آهنگ وبلاگ
 


»» جستجو
جستجو:
 


   1   2      >
+ Amoo Shahabi , LENZ , Akhbar , Computer , weblog , persian , pho (شنبه 5/12/1385 :: ساعت 11:13 صبح)
 

ok


hello


ok


¤ نويسنده:فرزان

 

+ يا حسين (دوشنبه 25/10/1385 :: ساعت 12:9 عصر)
 

بر حسيـــن باشد سپاهي بر سپاهش مير و شاهي


مير و شاهي همچو ماهي مير لشکر يا ابوالفضـــل


ايام سوگواري سالار و سرور شهيدان حسين ابن علي و سقاي دشت کربلا ابوالفضل العباس بر شيفتگان و عاشقانشان پيشاپيش تسليت باد .


¤ نويسنده:فرزان

 

+ عاشقانه (دوشنبه 25/10/1385 :: ساعت 11:56 صبح)
 


دست من نيست گاهي وقتا روزم آفتابي نميشه


حتي با معجزه ي عشق آسمون آبي نميشه


دست من نيست گاهي وقتا تلخ و بي حوصله مي شم


بين ما بين من و تو من خودم فاصله مي شم


دست من نيست...دست من نيست


يه شبايي باد و بارون ميزنه به برگ و بارم


اون شبا هواي آشتي حتي با خودم ندارم


يه روزاي ابر تيره منو ميبره از اينجا


مي بره اونوره ديروز گم مي شم اون دور دورا


مي دونم گاهي بلور قلبتو مي شکنه حرفام


صبر تو به سر رسيده از من و سرگشتگي هام


با گذشت به من نگاه کن تو که مي بيني چه تنهام


رو نگردون از من اي خوب اگه بدترين دنيام


وقتي که دور مي شم از تو اي هواي مهربوني


غمو تو چشات مي بينم اما اي کاش که بدوني


من گمشده.....من بد....با همه سرگشتگي هام


تو را از هميشه بيشتر


بيشتر از هميشه مي خوام



¤ نويسنده:فرزان

 

+ ع (دوشنبه 25/10/1385 :: ساعت 11:55 صبح)
 


من نباشم کي تو رويا موهاتو ناز مي کنه؟


کي با بالاي شکسته با تو پرواز مي کنه؟



راست بگو من که نباشم اخماي پيشونيتو


کي مياد دونه دونه با حوصله باز مي کنه؟



من نباشم کي گلاي خواهشت رو آب مي ده


کي با فريادت با حس عاشقي جواب مي ده؟



من نباشم کي با چشماي تو سازشش مي شه؟


با تموم مهربوني و غم و ديوونگيت



من نباشم کي واسه خوابت لالايي مي خونه؟


تو تو هر هوايي باشي بازتو دنيات مي مونه؟



من نباشم کي بهت ميگه بازم عاشقتم؟


اگه حتي دلمو بشکنه و برنجونه



من نباشم کي تحمل مي کنه کار تو رو؟


با رقيب گشتنا و اذيت و ازار تو رو



تو خودت داور ميدون شو بگو من نباشم


کيه که جواب نده تلخي رفتار تو رو؟



من نباشم کي برات قصه مي گه تا بخوابي؟


کي مياد سراغ رويات تو شباي مهتابي؟



من نباشم کي کلافت مي کنه با سوالاش؟


کي تو رو به هم مي ريزه با بيان خيالاش؟



من نباشم کي تو هر چيزي بگي گوش مي کنه؟


کي به خاطر تو دنيا رو فراموش مي کنه؟



من نمي گم، تو بگو که کي زمون قهر تو


همه ي مردم دنيا رو سياهپوش مي کنه؟



من نباشم کي تو رويا درو روت وا مي کنه؟


هر چي که گم مي کني يه جوري پيدا مي کنه؟



من نباشم کي واست حرفاي رنگي مي زنه؟


ديگه کي حرف چشم به اون قشنگي مي زنه؟



کيه که بدونه ديشب با رقيبش بودي و


انقد عاشقت باشه بازم بهت نگاه کنه؟



من نباشم کي مياد انقد برات دعا کنه؟


هر چي برگردوني روتو، باز تو رو صدا کنه؟



من نباشم مي دونم تو استراحت مي کني


اولش ساده به اين نبودن عادت مي کني



اما وقتي فهميدي راس راسي عاشقت بودم


نمي گي، اما يه کم احساس غربت مي کني



من نبودم يه روز امتحان کن و بگو چي شد؟


اگه امتحان مي کردي تو، چقد چيزا مي شد



بعد امتحان اگه يه وقت کسي بود مثه من


نشونم بده بگو شاگرد اولت کي شد؟



من نباشم مي دونم فکر مي کني خودخواهيه


ولي اين حقيقته، قصه ي آب و ماهيه



هيچکسي نمي تونه انقد دوست داشته باشه


عشق من يه عشق آسموني و الهيه





¤ نويسنده:فرزان

 

+ اتش عشق (دوشنبه 25/10/1385 :: ساعت 11:46 صبح)
 

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت


مرا بين که از پاي تا سر بسوخت



روزاي خيلي طلايي يادته؟
روزاي ترس از جدايي يادته؟


موهاي شونه نکرده يادته؟


چشمک از پشت يه پرده يادته؟


عکسمون تو قاب عکسو يادته؟


بله ي بدون مکثو يادته؟


دستمون تو دست هم بود، يادته؟


غصه هامون،کم کم بود يادته؟


چشم نازت مال من بود يادته؟


ديدن من قدغن بود يادته؟


روزاي بي غم و غصه يادته؟


ببينم، اول قصه يادته؟


دست گرمت تو زمستون، يادته؟
شونه ي من زير بارون، يادته؟


واسه ي خنده، اجازه يادته؟


اونا که مي گفتي رازه، يادته؟
دستاتو مي خوام بگيرم، يادته؟


راستي تو، بي تو مي ميرم يادته؟


پيش هم بوديم، نذاشتن،يادته؟


اونا ما رو دوست نداشتن، يادته؟


چيزي خواستيم از خدامون،يادته؟


مستجاب نشد دعامون، يادته؟



يک دسته نکوشيده رسيدند به مقصد


يک دسته دويدند، به مقصد نرسيدند




¤ نويسنده:فرزان

 

+ عشق (دوشنبه 25/10/1385 :: ساعت 11:46 صبح)
 


چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمي خواهم


به اين زخم دل خونين دگر مرهم نمي خواهم


همه نامهربانانند در اين دنياي پرتذوير


چنين شد حاصل عمرم...که جز مرگم نمي خواهم


¤ نويسنده:فرزان

 

+ عاشق (دوشنبه 25/10/1385 :: ساعت 11:46 صبح)
 


وقتي کسي رو دوست داري حاضري جون فداش کني


حاضري دنيا رو بدي، فقط يه بار نگاش کني



به خاطرش داد بزني، به خاطرش دروغ بگي


رو همه چي خط بکشي، حتي رو برگ زندگي



وقتي کسي تو قلبته، حاضري دنيا بد باشه


فقط اوني که عشقتهعاشقي رو بلد باشه



قيد تموم دنيا رو به خاطر اون مي زني


خيلي چيزا رو مي شکني، تا دل اونو نشکني



حاضري قلب تو باشه، پيش چشاي او گرو


فقط خدا نکرده اون يه وقت بهت نگه برو



حاضري هر چي دوس نداشت، به خاطرش رها کني


حسابتو، حسابي از مردم شهر جدا کني



حاضري حرف قانونو، ساده بذاري زير پات


به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات



وقتي بشينه به دلت، از همه دنيا مي گذري


تولد دوبارته، اسمشو وقتي مي بري



حاضري جونتو بدي، يه خار توي دستاش نره


حتي يه ذره گرد و خاک تو معبد چشاش نره



حاضري مسخرت کنن تمام آدماي شهر


اما نبيني اون باهات کرده واسه يه لحظه قهر



حاضري که هر جا بري به خاطرش گريه کني


بگي که محتاجشي و به شونه هاش تکيه کني



حاضري هر چي بشنوي، حتي اگه سرزنشه


به خاطر اون کسي که خيلي برات با ارزشه



حاضري هر روز سر اون با آدما دعوا کني


غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني



حاضري هر کي جز اونو ساده فراموش بکني


پشت سرت هر چي مي گن چيزي نگي، گوش بکن



وقتي کسي رو دوست داري، صاحب کلي ثروتي


نذار که از دستت بره، اين گنج خيلي قيمتي



¤ نويسنده:فرزان

 

+ ??) داستان فرشته: (يکشنبه 24/10/1385 :: ساعت 10:31 عصر)
 

وقتي کودک خوبي مي ميرد يک فرشته از بهشت به زمين مي آيد، و کودک مرده را در آغوش ميگيرد... بال هاي بزرگ و سفيدش را باز مي کند و از بالاي هر چيزي که کودک به آن ها عشق مي ورزيده پرواز ميکند...، فرشته يک مشتِ پر گل مي چيند، و آن ها را به بالا، به پيش قادر مطلق، مي برد. آن ها ميتوانند، در بهشت زيباتر از زمين شکوفه بدهند، و خداوند همه آن گل ها را به قلب خود مي فشارد. اما او آن گلي را که بيشتر از همه دوست دارد را مي بوسد... و سپس به آن گل صدا عطا مي کند تا در بزرگترين هم سرايي ستايش خداوند شرکت کند...





گل ها نمادي از انسان ها هستند، خداوند همه انسان ها را دوست دارد اما آنهايي را که بيشتر دوست دارد را وقف ستايش خود ميکند.





فرشته همان طور که کودکي مرده را بالا، بسوي بهشت، مي برد، به کودک گفت: ” نگاه کن“ کودک صدايش را شنيد و چشمهايش را باز کرد، مثل اين که در يک رويا بود ...
آنها از بالاي مکانهايي که کودک بازي مي کرد، پرواز کردند و به ميان باغ هايي با گل هاي زيبا رفتند. فرشته پرسيد:
ـ کداميک از اين گلها را بايد با خود ببريم تا در بهشت بکاريم؟




آن نزديکيها يک بوته ي زيبا و باريک گل رز ايستاده بود. اما دستي نا بکار ساقه اش را شکسته بود، و به همين خاطر همه غنچه هاي نيمه بازش پژمرده شده و در اطراف آويزان بودند. کودک گفت:
- گل بيچاره! اين را بردار، ممکن است در آنجا گل بدهد و رشد کند.



فرشته آن گل را برداشت و کودک را بوسيد. آنها تعدادي از گل هاي شکسته ي پر پشت را چيدند، همچنين چند بنفشه وحشي و گل لاله ي تحقير شده اي را هم با خود بردند. کودک گفت:


- حالا ما يک دسته گل داريم.



فرشته سرش را از روي تصديق تکان داد. ولي به سوي بهشت پروازنکرد....


شب کاملا آرامي بود. آنها درآن شهر بزرگ ماندند و به طرف کوچه ي باريک محله هاي پايين شهر پرواز کردند. جايي که انبوهي از پوشال و کاه ،غبار وخاکروبه ها جمع شده بود، آنجا تکه هاي بشقاب، خرده هاي گچ، لباس هاي مندرس و کهنه و کلاه هاي قديمي ريخته بود و همه اين چيزها منظره کوچه را به هم زده بود...




و فرشته از ميان همه ي اين چيزهاي آشفته به تکه هايي از يک گلدان شکسته و تکه کلوخي که از آن به بيرون خم شده بود، اشاره کرد. کلوخ با ريشه هاي قوي اما خشک شده ي يک گل صحرايي سرِ جايش نگه داشته شده بود و چون گل خشک شده بود کسي به آن محلي نمي گذاشت و دور انداخته شده بود.



فرشته گفت:


- آن گل حشک شده را با خودمان مي بريم. علتش را همان طور که به پيش ميرويم برايت مي گويم... آن پايين در آن کوچه باريک، در زير زميني نمور، پسر بيمار و فقيري زندگي ميکرد. او از کودکي فلج بود. فقط وقتي حالش خيلي خوب بود ميتوانست، با تکيه بر چوب دستي اش، چند بار بالا و پايين اتاق برود... و اين حداکثر کاري بود که او ميتوانست انجام دهد. براي چند روزي در تابستان اشعه هاي خورشيد به درون زيرزمين رخنه ميکردند و وقتي پسر کوچک آنجا در زير تابش خورشيد مينشست، دستش را جلوي صورتش مي گرفت و به خوني که در انگشتانش جاري بود نگاه مي کرد و مي گفت:” آره، امروز اون بيرون اومده!“




او جنگل را با زيبايي سبز بهاريش مي شناخت، تنها به اين خاطر که پسر کوچک همسايه اولين شاخه ي سبز يک درخت آلش را برايش آورده بود و او آن را بالاي سرش مي گرفت و خود را در روياهايش در جنگلي از درختان آلش مي ديد. جايي که خورشيد مي درخشيد و پرندگان آواز مي خواندند...




در يک روز بهاري پسر همسايه برايش گلهاي صحرايي آورد که اتفاقا يکي از گل ها با ريشه بود. بنابراين در يک گلدان کنار تخت نزديک پنجره کاشته شد و رشد کرد. رشد کرد و شاخه هاي جديدي داد و هر سال گل هاي تازه مي داد و بزرگتر مي شد. براي پسر بيمار آن گل تبديل به عالي ترين گل روي زمين شد. آن گل تنها گنج کوچک زميني اش بود. به آن آب مي داد، و مراقبش بود و گل نيز مي کوشيد تا از حداقل نوري که از پنجره باريک مي تابيد نهايت استفاده کند. گل در روياهاي پسر پرواز مي کرد و فقط براي شاد کردن پسر بود که رشد مي کرد و بوي خوش در اطراف مي پراکند.




و زماني رسيد که خداوند پسر را به سوي خودش فرا خواند. و الان يک سال است که او پيش قادر مطلق است. براي يک سال گل در کنار پنجره فراموش شده ماند، و پژمرد.




به همين خاطر در کوچه انداخته شد. و اين همان گل بيچاره است که در دسته گلمان گذاشتيمش. اين گل نسبت به ساير گلهاي باغ ملکه شادي بيشتري توليد کرده و بخشيده است.




کودک پرسيد :


- اما، تو همه اين چيز ها را از کجا مي داني؟




فرشته گفت:


- من مي دانم، چون من همان پسري بودم که بر روي چوب دستي راه مي رفت. من گلم را خوب مي شناسم.




کودک چشم هايش را باز کرد و به صورت شاد و با شکوه فرشته نگاه کرد. در همين لحظه آنها به مکاني داخل شدند که پر از شادي و آرامش بود. خداوند کودک مرده را در آغوش گرفت سپس او مثل فرشته دو بال در آورد. و دست در دست فرشته پرواز کرد. قادر مطلق گل صحرايي پژمرده را بوسيد، پس از اين بوسه بود که گل صدادار شد و با آزادي و شادي بيشتري در همسرايي فرشتگان دور و نزديک هم آواز شد.



کودک و گل صحرايي خوشحال بودند و آواز مي خواندند.

پايان






يادداشت مترجم:




” گل صحرايي به ديگران شادي مي بخشيد حتي زماني که مي بايست براي زنده ماندنش مي جنگيد... و خداوند او را بيشتر از گلهاي باغ ملکه دوست مي داشت. گل هاي باغ ملکه قوي و زيبا بودند، اما خداوند آن گل خشکيده را بيشتر دوست داشت چون در نهايت نياز ، ديگران را شاد ميکرد... خداوند همه انسان ها را دوست دارد ولي عشق خاص خود را نصيب آنهايي مي کند که رنجشان را براي خودشان نگه مي دارند و شادي را به ديگران هديه مي کنند.“



¤ نويسنده:فرزان

 

+ عاشقانه (يکشنبه 24/10/1385 :: ساعت 9:29 عصر)
  قلبي که عاشق است هميشه جوان وشاداب مي ماند .

من مي توانم با اظهار بدبختي،
از اشتياق شما نسبت به درک نکردن يکديگر
واز طريق اخلاق تند تو بهفمم که فقط عشق
حقيقت دارد.

عشق مانند آتش است . اگر قلب شما را گرم کند يا
خانه ي شما را بسوزاند قادر به سخن گفتن نيستيد .

من نمي خواستم يک دقيقه هم ريچارد برتون را
ترک کنم . ما شبيه آهن ربا بوديم . پيوسته جذب هم
مي شديم و به سختي از يکديگر جدا مي گشتيم .

عشق .شما را کوک مي کند تا مثل يک ساعت طلايي
دقيق، کار کنيد .

عاشق کسي باشيد که شما را دوست دارد، کسي را
تحسين کنيد که شما را بپذيرد و هميشه معشوق کسي
باشيد که معشوق شماست، در اين صورت از محدوده ي
لذت هاي انساني فراتر ميرويد . شما آتش را از بهشت
مي دزديد .

من، در جهان هيچ چيزي را مثل تو دوست ندارم،
عجيب نيست ؟

انسان سالمندي که عاشق باشد . مانند گلي در
زمستان، زيبا وناياب است .

اوه، به او بگوييد زندگي کوتاه است، اما عشق ابدي
است .


چه کسي قادر است براي عشاق، قانوني تعيين کند ؟
عشق، خودش قانوني بسيار ارزشمند است .

عشق ورزيدن به زني که شما را تحقير مي کند مانند
ليسيدن عسل از لبه ي تيغ است .

عاشق بودن بسيار ارزشمند است زيرا تکامل
مي يابيد و اين انديشه در شما ايجاد مي شود که انسان
مهمي هستيد .

عاشق شدن، توسعه وگسترش محدوديت ها نيست،
بلکه از بين رفتن بخشي از آن ها به طور موقتي است .

عشق که منجر به لکنت زبان و من و من کردن
مي شود شايسته است که لقب بهترين را به خود
بگيرد .

عشق بدون حسادت، هرگز وجود ندارد .

اگر تو بخواهي
من معصومانه، مهربانيم را پرورش مي دهم .
نه به صورت يک انسان، بلکه ابري در لباس انسان .

من نه تنها دوست دارم عاشق باشم بلکه دوست دارم
کسي به من بگويد: (( دوستت دارم. ))

يکي از بهترين ويژگي هاي عشق اين است: تشخيص
قدم بعدي معشوق، هنگامي که از پلکاني بالا مي رود .

نيرنگ تو براي من، مانند شکنجه اي لذيذ است .



سخت است که لحظه ي شروع عشق را بدانيم
آسان تر اين است که بدانيم عشقي شروع شده .

عشق نيز مانند سرخک، هر چه ديرتر به سراغ
انسان آيد . شديد تر است .

ميل و آرزو در انسان ها امري ذاتي است .

عشق، غيرمنتظره و ناگهاني به وجود نمي آيد، بلکه
شما نيز بايد مانند يک اپراتور راديو، علائمي بفرستيد .

در ابتداي خواب شيرين شبانه
هنگامي که نسيمي ملايم مي وزد
و ستارگان به روشني مي در خشند
با ديدن روياي تو، از خواب بر مي خيزم

عشق، آتش زندگي است. ياميسوزاند ويا پاک
مي کند .

جادوي اولين عشق، ناآگاهي ما در اين زمينه است
که آن عشق هرگز پاياني ندارد .

بوسه، حقه اي عاشقانه است که طبيعت، آن را
طراحي کرده تا به هنگام جاري شدن کلمات اضافه،
دهان را ببندد

ادامه دارد

¤ نويسنده:فرزان

 

+ عشق.عشق.عشق (يکشنبه 24/10/1385 :: ساعت 9:18 عصر)
 

چشم من نگاه نکن دوباره گريت مي گيره  

                         ساده بگم که عشق من بايد تو قلبت بميره

فاصله بين منو تو از اينجا تا آسموناس

                         خيلي عزيزي واسه من اما زبونت بي وفاس.

 


¤ نويسنده:فرزان

 

+ صبور بودن (شنبه 23/10/1385 :: ساعت 6:56 عصر)
 

درست يک سال و چند ماه پيش از يکي از دوستان تحصيل کرده و معتقدم که خيلي قبولش دارم جمله اي شنيدم که در آن لحظه خيلي خيلي برايم غريب بود .معني اش را نفهميدم و شنيدنش از آن شخص من را به فکر فرو برد. آن دوست در جواب سوال فردي که ازش پرسيد چه آرزوهايي داريد؟پاسخ داد(( من مدتي است که در زندگي ام هيچ آرزويي ندارم))!!!!!!من متعجب بودم و اصلا معني حرفش را نفهميدم حتي گفتم :شما حتما ما را محرم نمي دانيد و يا نمي خواهيد کسي آرزوهاتان را بداند.شايد هم الان آرزوهايتان را فراموش کرده ايد!آن دوست هم خنده تلخي کرد و با نگاه مصممش دوباره تکرار کرد:((من واقعا هيچ آرزويي ندارم.))

من بعد از آن روز ديگه هرگز به اين مطلب فکر نکرده بودم تا اينکه ديروز بعد از يک اتفاق ساده بدون اينکه خودم بخواهم تنها چيزي که به ذهنم آمد اين بود که من معني اين جمله را فهميدم شايد بهتر باشد بگويم معني اش را حس کردم و شايد ((من نيز ديگر آرزويي نداشته باشم))!!!!


¤ نويسنده:فرزان

 

+ (( نگريستن))و(( نه گريستن )) (شنبه 23/10/1385 :: ساعت 6:56 عصر)
 

فرياد سکوتم را گوش کن

و نجواي خاموشي ام را معنا کن

من مفهوم(( نگريستن))

و(( نه گريستن )) هستم

من

براي زورق کوچک خوشبختي ام

يک دريا گريسته ام

تا در گل نشيند

نهنگ آرزوهايم.

در پايين سد سکوتم

سکوت نکنيد

تا مبادا سيلاب ويرانگر اندوهم

جلگه سبز نگاهتان را

فرو شويد

موجي است سرکش

اما نهان

که آرامش ظاهرم را

به صخره هاي سخت زمان خواهد کوبيد

تا طفل فرو خفته ي فريادم

بياموزد

چگونه سر دهد

سرود سبز(( نگريستن)