سلام به مرکز بهترین و جدیدترین ها خوش آمديد ما هر روز سعي بر اين داريم که در اين وبلاگ مطالب جديدي بزاريم پس با نظرات خودتان به ما کمک کنيد به آرشيو موضوعي براي پيدا کردن مطالب خود برويد

به وبلاگ خليج عشق خوش امديد

عاشقانه هايه من - مرواريد خليج عشق هرگاه يکي از شما از چيزي که نمي داند، پرسيده شود، از گفتن «نمي دانم» خجالت نکشد . [امام علي عليه السلام]
3  عاشقانه هايه من - مرواريد خليج عشق  4


»» منوها
[ RSS ]
[خانه]
[درباره من]
[ارتباط با من]
[پارسي بلاگ]
بازديد امروز: 23
بازديد ديروز: 218
مجموع بازديدها: 57189
 

»» درباره خودم
عاشقانه هايه من - مرواريد خليج عشق
فرزان[349]
فرزان بچه جنوب
 

»» پيوندهاي روزانه
 

»»فهرست موضوعي يادداشت ها
 

»» آرشيو نوشته هاي قبلي
بابا چرا اين توني بلر از رو نميره [3]
سايت هاي مبتذل
عکسهاي عشقولانه
افزايش سرعت اينترنت
بالا بردن سرعت دانلود
لطيفه ميلاد زال
عکسهاي برتر و منتخب سال 2006 [2]
خواندنيهاي جالب [10]
بابا اين سگه حرف حسابش چيه
يکي به من بگه اين کفشه مال کيه
فينال جام جهاني پربيننده ترين رويداد سال
اين مرتاضهاي هندي عجب فوتباليست هايي هستند
عکسهايي عجيب و ديدني
عکسهايي از حيوانات عجيب و غريب
اين موش عاشق رو ببين که چه بلايي بر سر خودش اورده
11 سپتامبر
دانلود ترانه هاي زيبا يي از سندي و مهرشاد [2]
اين تريلرها واقعي هستند
کفش خون خوار
حقايقي در مورد اعدام صدام خون خوار
دانلود برنامه هاي موبايل [8]
دانلود موزيک [11]
دانلود نرم افزار [25]
دانلود موزيک [7]
ماشين نوشته
مطالب و اشعار عاشقانه [15]
مطالب جالب و عاشقانه(عشقي ها بيايند تو) [9]
زندگي نامه فروغ فرخ زاد [3]
دانلود نرم افزار
دانلود فيلم اعدام صدام
مطالب خواندني [14]
بابا تو گلوت گير نکنه [2]
ثروت مندترين مرد دنيا
عشق [25]
چگونه دل مردها رو ببريم
اموزنده [3]
عشق از ديدگاه افراد(جالب)
ترافيک___بانک [2]
ترافيک___بانک [22]
تصوير کارهايي که انجام ميدهيم هميشه با ما باقي خواهد ماند
عشق من و شما [19]
مادر دوستت دارم
زن رحمت خدا [2]
دانلود نوحه [14]
لينک هاي محرم
معرفي امر به معروف و نهي از منکر
عشق رو فرياد بزن [10]
سخنان بزرگان و بزرگترين روانشناسان ... درباره موفقيت [5]
هنرمندان معاصر ايران [2]
چهره هاي ماندگار
روز عشق(والنتاين دي) [2]
نامه هاي عاشقانه بزرگان دنيا
دانستنيهاي مهم در زندگي [13]
روابط عاشقانه دختر و پسر [2]
بخش البوم هنرمندان داخلي [29]
بخش فوتبالي وبلاگ [5]
مراسم اسکار
زندگي نامه بازيکنان فوتبال [6]
سخن بزرگان [2]
عکس هاي ديدني [2]
اخبار ايران و جهان [7]
گوناگون [11]
مصاحبه بي بي سي با بنيامين
رضا صادقي(مشکي رنگه عشقه) [2]
بياييد شاد باشيم
عاشقانه هايه من [10]
عاشقانه هايه من [5]
اي عشقه من [5]
اندیشه و احساس [2]
ماه مبارک رمضان [2]
بزرگترين کلاه برداران تاريخ
عشق و زندگي [2]
اين کلمات صرفا براي جستجو ميباشد [2]
 

»» لوگوي خودم

 

»» براي اينکه هر روز در جريان مطالب وبلاگ قرار بگيريد اشتراک بگيريد

نام:

ايميل:

 
 

»» دوستان من
 

»» لوگوي دوستان من
 

»» وضعيت من در ياهو
 

»» آهنگ وبلاگ
 


»» جستجو
جستجو:
 


+ عجب صبري خدا دارد (يکشنبه 11/6/1386 :: ساعت 9:26 صبح)
 

عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم


همان يک لحظه اول


که اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان


جهان را با همه زيبايي و زشتي


بر روي يکديگر ويرانه ميکردم


********* 


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم


که در همسايه صدها گرسنه  چند بز مي گرم  عيش و نوش مي ديدم


 


نخستين نعره مستانه را خاموش اندم


بر لب پيمانه مي کردم


********* 


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم


که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين


زمين و اسمان را


واژگون   مستانه ميکردم


********* 


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم


نه طاعت مي پذيرفتم


نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گر ها تيز کرده


پاره پاره در کف زاهد نمايان


سبحه صد دانه ميکردم


********* 


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم


براي خاطر تنها يکي  مجنون  صحرا گرد بي سامان


هزاران ليلي ناز افرين را کو به کو


اواره و ديوانه مي کردم


********* 


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم


بگر دشمع  سوزان دل عشاق سر گردان


سرا پايه  وجود بي وفا معشوق را


پروانه مي کردم


********* 


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم


به عرش کبيرايي با همه صبر خدايي


تا که مي ديدم عزيز نا بجايي ناز بريک ناروا گرديده  خواري مي فروشد


گردش اين چرخ را


وارونه  بي صبرانه مي کردم


********* 


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم


که مي ديدم مشوش عارف و عامي  ز  برق  فتنه  اين علم  عالم  سوز مردم کش


به جز انديشه عشق و وفا  معدوم هر فکري


در اين دنيايه پر افسانه مي کردم


********* 


عجب صبري خدا دارد


چرا من جاي او باشم .


همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب و تماشاي تمام زشتکاري ها ي اين مخلوق  را دارد


وگرنه من بجاي او  چو بودم


يک نفس کي عالانه سازشي


با جاهل و فرزانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد!عجب صبري خدا دارد!


¤ نويسنده:فرزان

 

+ عجب صبري خدا دارد (يکشنبه 11/6/1386 :: ساعت 9:21 صبح)
 

عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم


همان يک لحظه اول


که اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان


جهان را با همه زيبايي و زشتي


بر روي يکديگر ويرانه ميکردم


********* 


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم


که در همسايه صدها گرسنه  چند بز مي گرم  عيش و نوش مي ديدم


 


نخستين نعره مستانه را خاموش اندم


بر لب پيمانه مي کردم


 *********


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم


که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين


زمين و اسمان را


واژگون   مستانه ميکردم


 *********


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم


نه طاعت مي پذيرفتم


نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گر ها تيز کرده


پاره پاره در کف زاهد نمايان


سبحه صد دانه ميکردم


********* 


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم


براي خاطر تنها يکي  مجنون  صحرا گرد بي سامان


هزاران ليلي ناز افرين را کو به کو


اواره و ديوانه مي کردم


********* 


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم


بگر دشمع  سوزان دل عشاق سر گردان


سرا پايه  وجود بي وفا معشوق را


پروانه مي کردم


********* 


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم


به عرش کبيرايي با همه صبر خدايي


تا که مي ديدم عزيز نا بجايي ناز بريک ناروا گرديده  خواري مي فروشد


گردش اين چرخ را


وارونه  بي صبرانه مي کردم


********* 


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم


که مي ديدم مشوش عارف و عامي  ز  برق  فتنه  اين علم  عالم  سوز مردم کش


به جز انديشه عشق و وفا  معدوم هر فکري


در اين دنيايه پر افسانه مي کردم


********* 


عجب صبري خدا دارد


چرا من جاي او باشم .


همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب و تماشاي تمام زشتکاري ها ي اين مخلوق  را دارد


وگرنه من بجاي او  چو بودم


يک نفس کي عالانه سازشي


با جاهل و فرزانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد!عجب صبري خدا دارد!


 


¤ نويسنده:فرزان

 

+ خستگي و غم (جمعه 9/6/1386 :: ساعت 4:13 عصر)
 

 


خستگي و غم


همه جا و همه چيز غرق غم و خستگي است


 


پس در ان دم که روح از نااميدي مي نالد رو بسوي که بايد


کرد؟


بسوي هوس ؟نه !زيرا بهترين سال هايه عمر ما در اين راه ميگذرد


و هرگز بي فايده به نتيجه نميرسد.


بسوي عشق؟..ولي عشق که ؟...براي  دوره اي کوتاه؟


چنين عشقي به زحمتش نمي يارزد _براي ابد؟ چنين عشقي وجود نداردي  


 


بسوي  خاموشي و تنهايي؟ ولي به درون  دل خويش بنگر: هيچ


نشاني از گذشته در ان نخواهي يافت


زيرا شادي ها و غم هاي همه همراه زمان رهسپار ديار عدم مي شوند


 


بسوي هيجان هاي اتشين ؟به! مگر نه دير يا زود رنج دلپذير


تپش هاي دل  جاي خود را بسردي تلخ عقل و منطق خواهد سپرد؟


بسوي  زندگي ؟ اوه ! وقتيکه در پايان اين راه  برگردي و بپشت سر نگري از اين شوخي زشت و مبتذل وحشت خواهي کرد !


عشق ها و ارزوها  اين ها که هستي مرا به وجود اورده اند  مي خواهند در نا اميدي هاي بي انتها زندگي نابود شوند و اين زوال غم انگيز را بي وفايي هاي روزگار در قلب ارزومند من به وجود اورده اند


جواني در التهاب و سوزش بسيار دردناک تمام مي شود و هنوز اين پاداش براي سر گشتگي


من کافي نبوده که ناچار به يک عمر ناکامي و انزوا  محکوم خواهم شد


¤ نويسنده:فرزان

 

+ نيمه شعبان امد (سه‏شنبه 6/6/1386 :: ساعت 11:20 عصر)
 

   ...:::......:::...


نيمه شعبان است
وصداي سبز پاي بهار مي آيد
زمزمه روشن عندليبان وصل مي وزد
نبض حضور منتشر شقايق در رگه هاي خشک غيرت زمين مي تپد
و از مجمع اهل بيت گل سرخ ، رايحه دلاويز ديگري جاده هاي خاکي زمان را خوشبو مي دارد
نگــــــــارا
روايت هجر تو
قصه العشق لا انفصام لها
همه لحظه هاي ماست ، ديگر اکنون
منتظران و چشم انتظارانت را به نگاهي و اشاره ايي و دعايي بنواز




انشا الله اين آخرين شعبان انتظارمونه


يعني ميشه من تا ظهور آقا زنده مونم؟


يعني ميشه من يکي از اصحاب آقا باشم؟


يعني ميشه چشمهاي من به جمال آقا روشن بشه؟


يعني ميشه آقا بياد  و اين همه ظلم تموم بشه؟


يعني ميشه............


¤ نويسنده:فرزان

 

+ اين بار تو ... (چهارشنبه 17/5/1386 :: ساعت 4:6 عصر)
  خواب عجيبي بود
بعد از مدتها باز هم تو رو مي ديدم
صورتت شادي رو نشون مي داد
اما چشات دروغ مي گفتن
توشون غم و غصه موج مي زد
مي خواستي ازم پنهونش کني
اما من خوندمش
آره از تو چشات غم و غصتو خوندم
اومدم که بيام کنارت
اما ازم دور مي شدي
با تعجب نگات کردم
ديدم تو هم يه جوري منو نگاه مي کني
انگار تو هم دلت مي خواد بياي کنارم
اما نمي شه
نمي ذارن
اجازه نداري
سعي کردم تندتر بيام
سريعتر
دويدم
تو هم به طرفم دويدي
اما باز هم نمي رسيديم
دستاتو کشيدي طرفم
منم کشيدم
اما باز هم ...
مي خواستي گريه کني
نذاشتمت
گفتم گريه نکن
بخند
من که هستم
گريه نکردي
اما نخنديدي
صدات کردم
نگام کردي
گفتم بيا از همينجا با هم باشيم
گفتي چه جوري؟
گفتم چشاتو ببند و دستاتو بکش طرفم
همين کارو کردي
منم دستامو کشيدم
گفتم حالا چي؟ من که دستاتو تو دستام حس مي کنم تو چي؟
همون جور که چشات بسته بود خنديدي
بلند خنديدي
منم خنديدم
صداي خندت بلند شد
بلند بلند
ديگه نمي خنديدي
گريه مي کردي
نه مي خنديدي
ميون خنده گريه مي کردي
گفتم چيه؟ چي شده ؟
گفتي مي ترسم فرزان
گفتم نترس من باهاتم من کنارتم مگه دستامو نگرفتي؟
گفتي اين دروغه
گفتم اگه بخواي هيچ وقت دروغ نيست
تو راست مي گفتي
دروغ بود
دروغي که هردومون دوسش داشتيم
اما من دلم مي خواست راست باشه
نگام کردي
از اون نگاها که هميشه دلم مي خواست يه بار با جرات تو چشات نگاه کنم
اما نتونستم
تو هم نتونستي
سرامون پائين بود
غصه باهامون بود
تو يه لحظه با هم همديگرو صدا زديم
خندمون گرفت
گفتم تو بگو
گفتي نه اول تو
گفتم دلم برات تنگ شده
دوست دارم بازم کنارم باشي
نزديکم باشي
اونقدر نزديک که ديگه هيچ کس و هيچ چيز نتونه از هم جدامون کنه
دلم مي خواد مال من باشي
مال هم باشيم
سرم پائين بود
مي گفتم و مي گفتم
اما آروم نمي شدم
گفتم حالا تو بگو
گفتي همه حرفامو تو زدي
گفتي دلم مي خواد فقط تو باشي
بي تو سخته خيلي سخت
کاشکي باشي واسه هميشه
داشتي گريه مي کردي
گفتم نگام کن ببينم... داري گريه مي کني؟
با پشت دست اشکاتو پاک کردي
گفتي فرزان چي کار کنيم ؟
...
لحظه اي نگات کردم
گفتم بيا واسه هم دعا کنيم
بيا دعا کنيم دستامون به هم برسه
اون موقه ديگه هيچ وقت از هم جدا نمي شيم
اونوقت ديگه نمي ذارم يه قطره اشک تو چشات بشينه
گفتي من هميشه واست دعا مي کنم
گفتم اين بار واسه هردومون دعا کن
داشتم نگات مي کردم
دلم مي خواست بازم باهات حرف بزنم
اما صداي مادرم منو از خواب بيدار کرد 
فرزان پاشو . پاشو فرزان
وقت تحويل ساله
بيدار شدم
يه نگاه به دور و ورم کردم
سفره هفت سينمون آماده و قشنگ روبروم چيده شده بود
هميشه همينجور بود
مادرم لحظه آخر سفره رو مي چيد
حس عجيبي داشتم
تو خواب گريه کرده بودم
اما خوشحال بودم از اينکه لحظه تحويل سال کنارم بودي
بلند شدم
وضو گرفتم
قرآنو باز کردم
چند آيه ازش خوندم
چشامو بستم
و آروم آروم تو دلم دعا کردم
برا تو
برا خودم
برا هردومون
برا همه
برا همه اونائي که دوسم دارن
برا همه اونائي که دوسشون دارم
برا همه اونائي که بايستي باشن اما نيستن
و شايد تا سال ديگه منو به جمع خودشون راه بدن
....


¤ نويسنده:فرزان

 

+ کاش چشمان قشنگت به تمناي نگاهم به مدد بر مي خواست(2) (شنبه 23/4/1386 :: ساعت 5:53 صبح)
  خسته ام ، خسته و آشفته و آزرده و حيران
تو مرا دست بده مريمم
رخت بربستي از اين خانه چه آسان
تو نديدي دل رنجور مرا که چطور لهجه ملتمسش
دل طوفان زده ي آتش را ،همچو ابري که در آن هيچ نجوئي باران
کرد آرام
ليک اين چشم عطش بار تو بود که دمادم
ره پر پيچ و خم و خلوت و تاريک جدائي را به فرياد کشيد
کاش چشمان قشنگت به تمناي نگاهم به مدد بر مي خواست
ليک هر دم اين بانگ طنيني بنوازد در گوش :
دگر اينجا هوسي نيست مرادي مطلب
من نه آنم که تو ديدي و شنيدي سخنش
هر چه بود
پشت آن ظاهر خندان و نگاه حيران
ماند با يک دل تنها و اسير


دلم مي خواست چند کلامي از درد دلم را برايت بازگو کنم
اما نه جراتش را يافتم
نه اينجا همان جائي است که بتوان سخن دل به آرامي و آسودگي زد
دنياي اسارت عجيب دنيائي است
دنيائي سراسر سختي و عذاب
دنيائي سراسر نفرت و تنهائي
عجب مجازات سختي است براي اين بشر دو پا
همه جا بوي تنها مي دهد
در و ديوارش همه و همه خبر از انتظاري گنگ مي دهد
وقتي به دست نوشته هاي روي ديوار کساني که روزي اين اسارت را در اين سلول گذرانده اند نگاه مي کني ، اميد آزادي را ذرونشان مي خواني
بوي تعفني که تمام فضاي زندان را در بر گرفته
جائي براي ابراز هيچ احساس لطيفي را نمي گذارد
شايد اينجا فرصتي براي مرور گذشته باشد
گذشته اي که اينک فرسنگها از آن دور شده ام
و هيچ تمايلي براي باز گشت به آن را ندارم
شايد اگر اينجا به گذشته ام باز گردم
نفس کشيدن در اين سلول نمناک و تاريک برايم عذاب آور نباشد
و يا حتي لذتي که از تنهائي اش مي برم هيچ کجا برايم تکرار نشود
چرا که هيچ چيز براي از دست دادن وجود ندارد
اما اينک تمام وجودم تو را فرياد مي زند
و ثانيه ها برايم گذر قرنها را به ياد مي آورند
اينجا هيچ صدائي به گوش نمي رسد
بجز صداي خس دار عده اي بي رحم
که شايد به خاطر احساس لذت از موقعيت و قدرت خود
مردم بي گناه را به لفظ حيواني مورد خطاب قرار مي دهند
و فرياد خشم خود را بر سر آنها آوار مي کنند
به چشمانت خيره مي شوند و صداي سوت بلندي که در گوشت طنين مي اندازد
خبر از سيلي محکمي است که ناغافل تمام وجودت را مي سوزاند
و يا شايد احساس درد عميقي که در ستون فقراتت حس مي کني
از شدت ضربه اي است که با پا بر کمرت نشسته است
تمام اينها با لبخندي مليح به پايان مي رسد
وقتي که خبر رهائي و پرواز به سوي تو را مي شنوم
مي بيني ؟
هنوز هم جاي تو در قلب من است
هنوز اين منم که اسير چشمان توام
هنوز هم گرماي وجود توست که مرا مست و ديوانه مي کند
نمي دانم اين سختي ها کي به پايان مي رسد
و نسيم روح بخش وصال کي آرامش را به من هديه مي دهد
شايد هر لحظه اش آزموني است که دست تقدير برايم رقم زده
تا لذت وصل برايم ابدي شود
اما ...
اما کاش اين لذت را تو از من نمي گرفتي
امشب آمده ام تا باز مرهمي باشي براي زخم سر باز کرده ي اين دل
فرشته من !!!!
شايد اينجا تنها جائي است که نقطه پيوند من و توست
و يا شايد اينجا همان جائي است
که انتهاي جاده من و تو بودن را نشانم مي دهد
اما هر چه باشد
مي دانم که چشمان زيباي تو
از روي کلمه کلمه دست نوشته هاي من مي گذرد
و آنچه مي خواني و مي بيني
همان احساسي است که از آن برايت مي نويسم

¤ نويسنده:فرزان

 

+ اين بار تو ... (دوشنبه 18/4/1386 :: ساعت 5:1 صبح)
  خواب عجيبي بود
بعد از مدتها باز هم تو رو مي ديدم
صورتت شادي رو نشون مي داد
اما چشات دروغ مي گفتن
توشون غم و غصه موج مي زد
مي خواستي ازم پنهونش کني
اما من خوندمش
آره از تو چشات غم و غصتو خوندم
اومدم که بيام کنارت
اما ازم دور مي شدي
با تعجب نگات کردم
ديدم تو هم يه جوري منو نگاه مي کني
انگار تو هم دلت مي خواد بياي کنارم
اما نمي شه
نمي ذارن
اجازه نداري
سعي کردم تندتر بيام
سريعتر
دويدم
تو هم به طرفم دويدي
اما باز هم نمي رسيديم
دستاتو کشيدي طرفم
منم کشيدم
اما باز هم ...
مي خواستي گريه کني
نذاشتمت
گفتم گريه نکن
بخند
من که هستم
گريه نکردي
اما نخنديدي
صدات کردم
نگام کردي
گفتم بيا از همينجا با هم باشيم
گفتي چه جوري؟
گفتم چشاتو ببند و دستاتو بکش طرفم
همين کارو کردي
منم دستامو کشيدم
گفتم حالا چي؟ من که دستاتو تو دستام حس مي کنم تو چي؟
همون جور که چشات بسته بود خنديدي
بلند خنديدي
منم خنديدم
صداي خندت بلند شد
بلند بلند
ديگه نمي خنديدي
گريه مي کردي
نه مي خنديدي
ميون خنده گريه مي کردي
گفتم چيه؟ چي شده ؟
گفتي مي ترسم علي
گفتم نترس من باهاتم من کنارتم مگه دستامو نگرفتي؟
گفتي اين دروغه
گفتم اگه بخواي هيچ وقت دروغ نيست
تو راست مي گفتي
دروغ بود
دروغي که هردومون دوسش داشتيم
اما من دلم مي خواست راست باشه
نگام کردي
از اون نگاها که هميشه دلم مي خواست يه بار با جرات تو چشات نگاه کنم
اما نتونستم
تو هم نتونستي
سرامون پائين بود
غصه باهامون بود
تو يه لحظه با هم همديگرو صدا زديم
خندمون گرفت
گفتم تو بگو
گفتي نه اول تو
گفتم دلم برات تنگ شده
دوست دارم بازم کنارم باشي
نزديکم باشي
اونقدر نزديک که ديگه هيچ کس و هيچ چيز نتونه از هم جدامون کنه
دلم مي خواد مال من باشي
مال هم باشيم
سرم پائين بود
مي گفتم و مي گفتم
اما آروم نمي شدم
گفتم حالا تو بگو
گفتي همه حرفامو تو زدي
گفتي دلم مي خواد فقط تو باشي
بي تو سخته خيلي سخت
کاشکي باشي واسه هميشه
داشتي گريه مي کردي
گفتم نگام کن ببينم... داري گريه مي کني؟
با پشت دست اشکاتو پاک کردي
گفتي   عزيزم چي کار کنيم ؟
...
لحظه اي نگات کردم
گفتم بيا واسه هم دعا کنيم
بيا دعا کنيم دستامون به هم برسه
اون موقه ديگه هيچ وقت از هم جدا نمي شيم
اونوقت ديگه نمي ذارم يه قطره اشک تو چشات بشينه
گفتي من هميشه واست دعا مي کنم
گفتم اين بار واسه هردومون دعا کن
داشتم نگات مي کردم
دلم مي خواست بازم باهات حرف بزنم
اما صداي مادرم منو از خواب بيدار کرد 
عزيزم پاشو . پاشو عزيزم
وقت تحويل ساله
بيدار شدم
يه نگاه به دور و ورم کردم
سفره هفت سينمون آماده و قشنگ روبروم چيده شده بود
هميشه همينجور بود
مادرم لحظه آخر سفره رو مي چيد
حس عجيبي داشتم
تو خواب گريه کرده بودم
اما خوشحال بودم از اينکه لحظه تحويل سال کنارم بودي
بلند شدم
وضو گرفتم
قرآنو باز کردم
چند آيه ازش خوندم
چشامو بستم
و آروم آروم تو دلم دعا کردم
برا تو
برا خودم
برا هردومون
برا همه
برا همه اونائي که دوسم دارن
برا همه اونائي که دوسشون دارم
برا همه اونائي که بايستي باشن اما نيستن
و شايد تا سال ديگه منو به جمع خودشون راه بدن
....

¤ نويسنده:فرزان

 

+ روزت مبارک مادرم (پنجشنبه 14/4/1386 :: ساعت 3:19 عصر)
   

کاش براي دوست داشتن هم حدو مرزي وجود داشت 


خدا تموم خوبيها ومحبتهاي دنيا رو تو وجودت گذاشته يعني من لياقت اين همه خوشبختي و


دارم؟ 


اي همزاد؛اي همرنگ ؛اي منو هميشه با من؛اي عطر عاطفه؛ 



بذار از تو بگويم و از تو بنويسم بذار دل تنگيهامو فرياد کنم 


تو که از خورشيد برام گرمتر و از اسمون ابي تري؛نگاهت امن ترين و پر ارامشترين نگاه دنيا 



به زيبايي  بهشت دوستت دارم و به بزرگي اسمونها


اي نشاط؛اي واژه صفا وصميميت؛اي معني کرامت؛اي همه ايثار؛اي معني کرامت 



سوگند تو بدون تو نمي تونه حتي نفس بکشه



بي تو دلم زنداني تاريکه 



من بي تو يک بوسه فراموش شده ام 



يک پرنده بي پر



يک ماهي بي اب 



يک روياي ناتموم 



يک بهار غريب



يک رود که هيچ وقت نمي تونه به دريا برسه 



يک مرده متحرک 



هميشه تو گلزار زندگيم بخند 



اي با شکوه ترين و زيبا ترين هديه خدا؛ روزت مبارک


¤ نويسنده:فرزان

 

+ فرصتي بود بيا (چهارشنبه 19/2/1386 :: ساعت 3:43 صبح)
  ذهنم سرشار از کلمات است . اما ديگر توان جمله ساختن ندارم.


قلبم سرشار از احساس است .اما ديگر توان ابراز ندارم.


برگ برگ خاطرات خوشم ،از درخت عمرم به نوبت مي افتند . و من به آنها اعتنائي ندارم .مي گذارم بيافتند خيلي به سبزي  خود مغرور شده اند.خاطرات سياهم از طعنه آنها به سطوح آمده اند.


منجمد شده ام ،مانند درختي در زمستان . منتظرم بهار بر دلم گذري کند .اما تملقش را نمي کشم هر وقت فرصتي داشت بيايد.


نمي دانم چرا از زمستان اين همه بد مي گويند؟چرا اين همه تملق  بهار را مي کشند؟


بهار لحظه اي بيشت نيست . فقط دلبستگي است. رهايت مي کند و تو مي ماني ...


سهراب خوب گفت: "چرا در قفس هيچ کس کرکس نيست؟"


چرا در کنج طاقچه دل هيچکس گل کاکتوس نيست؟


بهتر است ديگر چيزي ننويسم .


¤ نويسنده:فرزان

 

+ گريه (شنبه 4/1/1386 :: ساعت 2:2 عصر)
    گريه   

گريه...چه واژه سبک و دلتنگي
گريه...چه واژه آرام کننده اي
گريه...چه واژه شاد و دردمندي
دلم بد جوري هواي گريه کرده ...
گريه به خاطر تمام ناگفته هام ...
گريه براي تمام نا نوشته هام ...
گريه براي تمام تنهايي هام ...
گريه براي تمام درد هام ...
گريه براي تمام خاطره هام
بيا با هم گريه کنيم بيا ...من و تو اگه با هم گريه کنيم خيلي سبک تر ميشيم خيلي زياد
بيا مثل ابر بهاري باشيم و نترسيم از گريه کردن هر وقت دلمون گرفت مثل ابر بهاري گريه کنيم اگه گريه نکنيم زود تر شکسته ميشيم
اگه گريه نکنيم درد موهامونو سفيد ميکنه
پس بيا نترسيم مهربونم



¤ نويسنده:فرزان

 

سلام به مرکز بهترین و جدیدترین ها خوش آمديد ما هر روز سعي بر اين داريم که در اين وبلاگ مطالب جديدي بزاريم پس با نظرات خودتان به ما کمک کنيد به آرشيو موضوعي براي پيدا کردن مطالب خود برويد
online عاشقانه هايه من - مرواريد خليج عشق هرگاه يکي از شما از چيزي که نمي داند، پرسيده شود، از گفتن «نمي دانم» خجالت نکشد . [امام علي عليه السلام]
3  عاشقانه هايه من - مرواريد خليج عشق  4


Java Not Found! Please install Java VM.